احمد بن محمد ميبدى
475
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
خداوند هستم از سر آن نيارم برخاستن و به ديگرى مشغول بودن ! مرد همانجا بماند تا وقت سحر كه يعقوب بيرون آمد ، آن مرد قصّه را آغاز كرد و هرچه در كار يوسف ديده بود باز گفت : از پرسيدن خبر يعقوب و گريستن و زارى او بر در آن سراى غم ، و عاقبت از هوش رفتن ! يعقوب گفت : او را نشناختى ؟ گفت : اى پيغمبر خداى ، آن غلام برقع بر روى داشت او را نشناختم ، همينقدر ديدم از گفتههاى من بيفتاد و بىهوش شد و من از ترس آنكه از سراى زليخا مرا ملامت آيد بگريختم و بيامدم . يعقوب را آن ساعت غم و اندوه بيفزود و بگريست ، گوئى آن جوان كه بود ؟ فرزند من بود كه او را به بندگى بفروختند يا كس ديگر بود كه بر ما شفقت كرده و خبر ما را پرسيد ؟ آنگاه به سر ورد و ذكر خويش بازگشت ، پس از آن خبر ، يعقوب از كسى خبرى ديگر نشنيد تا آنكه برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند . لطيفه : گفتهاند : راز اين عقوبت آن بود كه يعقوب را كنيزكى بود و آن كنيزك پسرى داشت ، يعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را بازگرفت ! خداوند فراق يوسف پيش آورد ، و تا پسر كنيزك آزادى نيافت و نزد مادر نيامد ، يوسف هم به يعقوب نرسيد ! . . . وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ . آيه . برادران يوسف در كار او اراده و نيّتى داشتند كه او در خانهء پدر و نزد پدر نباشد ، و ارادهء خداوند اين بود كه يوسف در زمين مصر برقرار و با قدرت گردد ! و ارادهء حق بر ارادهء آنان غالب آمد ، برادران او را در چاه افكندند تا نام و نشانش نماند ، خداوند او را به كشور مصر افكند تا مشهور آفاق گردد ! برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام كاروانيان باشد ، خداوند مصريان را بنده و غلام او كرد ؟ تا بر ايشان پادشاهى و كشوررانى كند ، آنان در كار يوسف تدبيرى كردند و خداوند تقديرى كرد و تقدير خداوند بر تدبير آنان غالب شد كه : وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ . 23 - وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ . آيه . همچنين زليخا در تدبير كار او شد و در راه جستوجوى او نشست و به تدبير بشرى درهاى خلوت را به او فروبست و همىگفت : بيا نزديك ، من مال توأم و تو مال منى ! در برابر تدبير زليخا تقدير ازلى خداوند در عصمت يوسف بود كه در جوابش گفت : تو براى شوهرت هستى و من براى آقاى خود هستم ! [ آيات 32 - 24 ] ( تفسير لفظى ) 24 - وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ . زليخا آهنگ يوسف كرد ( و او را بايست ) و يوسف هم آهنگ زليخا كرد ( به نهيب دل و بايست هم ) اگرنه آن بودى كه برهان و حجّت خداى خويش بر خويشتن بديد . كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ . آنچنان از او بدنامى و زشتكارى برگردانيم ، كه او از بندگان برگزيدهء ما است . 25 - وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ . يوسف آهنگ گريختن و زليخا آهنگ گرفتن كرد ! و هر دو بسوى در دويدند ! كه زليخا ( شوهر را ناگهان ديد ) گفت : مجازات كسى كه به اهل تو بدسگالد چيست ؟ جز آنكه به زندان رود يا گرفتار عذاب دردناك شود ؟ 26 - قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ . يوسف گفت : او تن من را خواست و مرا با خود خواند و از كسان زليخا هم كسى گواهى داد ( و گفت ) اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده ، زليخا راست مىگويد و يوسف دروغگو است .